• کلیپ مهدوی
  • داستان اسارت نجمه خاتون، مادر شاه خراسان

    ویدیو

    نجمه خاتون؛ نامی که با خورشید خراسان گره خورده است. اما آیا تا به حال از خود پرسیده‌اید که مادر امام رضا (علیه‌السلام) چگونه پا به خانه اهل بیت گذاشت؟ این داستان شگفت‌انگیز را از زبان «هشام بن احمر»، یکی از یاران نزدیک امام موسی کاظم (ع)، می‌خوانیم؛ روایتی از یک انتخاب الهی در دل تاریک‌ترین نقطه شهر مدینه.

     

    ​مأموریتی عجیب در کوچه‌های مدینه

    ​هشام تعریف می‌کند که روزی امام موسی کاظم (ع) به او فرمودند: «با من بیا.» بدون هیچ توضیحی، در کوچه‌های مدینه به راه افتادند تا به جایی رسیدند که همیشه بوی تلخی می‌داد؛ «بازار برده‌فروش‌ها». حیرت در دل هشام افتاده بود، چرا که می‌دانست امام از برده‌داری بیزار است، اما در برابر عمل امام سکوت کرد.
    ​امام کنار بساط یکی از برده‌فروشان ایستادند. نگاهشان آرام بود اما انگار چیزی را می‌جستند که فقط خودشان می‌دیدند. برده‌فروش با اشاره به کنیزانش گفت: «نُه کنیز اینجاست، پولش را بده و هر کدام را خواستی ببر.» اما امام با ملایمت فرمودند: «آنچه من در جستجویش هستم، در میان این نُه تن نیست… آن دیگری را آشکار کن».
    ​مرد برده‌فروش که رنگش تغییر کرده بود و مطلبی را پنهان می‌کرد، با تندی پاسخ داد که جز مریضی که فروشی نیست، کسی را ندارد. امام و هشام آن روز بازگشتند، اما ذهن هشام پر از سؤال بود.

     

    ​خرید بانویی که فروشی نبود!

    ​فردای آن روز، امام کیسه‌ای پول به هشام دادند و فرمودند: «به همان بازار برو و به او بگو آنچه را بیمار می‌داند، ما می‌خواهیم؛ هر قیمتی خواست بده». هشام با قلبی محکم به بازار رفت. مرد برده‌فروش که انگار دیگر راهی برای پنهان‌کاری نداشت، کیسه سنگین پول را گرفت و کنیز را فروخت.
    ​پس از معامله، مرد برده‌فروش از هشام پرسید: «آن آقایی که دیروز با تو بود کیست؟» هشام پاسخ داد: «بدان که او از بزرگان اسلام است.» انگار باری از دل برده‌فروش برداشته شد. او از هشام خواست بنشیند تا داستان عجیب این بانو را بشنود.

     

    ​پیشگویی پیرزن مسیحی در راه مدینه

    ​برده‌فروش که اهل اندلس بود، تعریف کرد: «این بانو را میان گروهی از اسرا دیدم. مریض بود و کسی رغبت نمی‌کرد او را بخرد، اما دلم لرزید و او را خریدم… در راه مدینه، پیرزنی اهل کتاب چشمش به او افتاد و خواست او را بخرد، اما من مخالفت کردم. پیرزن به من گفت: از خیال باطل دست بردار! عفت و پاک‌دامنی از او می‌بارد. تو در شأن او نیستی. او همسری خواهد داشت که بهترین مردان است و فرزندی به دنیا می‌آورد که اهل مشرق و مغرب عالم او را اطاعت می‌کنند!»
    ​اینجا بود که برده‌فروش فهمید این بانو معمولی نیست و او را از چشم همه پنهان کرد. و اینجا بود که هشام تازه فهمید چرا امام موسی کاظم (ع) فرموده بودند: «دیگری را آشکار کن».

     

    ​طلوع خورشید خراسان

    ​با نهایت احترام، آن بانوی پاک و مطهره به سمت خانه امام راهنمایی شد. در خانه، حضرت حمیده خاتون (مادر امام موسی کاظم) به استقبال آمدند، عروسشان را در آغوش گرفتند تا غم اسارت از دلش زدوده شود. امام نامی تازه و برازنده برای او برگزیدند: نجمه.
    ​یک سال از آن روز گذشت تا اینکه مژده‌ای بزرگ در خانه پیچید: «هشام بن احمر، مژده بده! بانو نجمه مادر شد!». مولودی به دنیا آمد که خودِ خورشید بود؛ حضرت علی بن موسی الرضا (علیه‌السلام). امامی که هر زمان نامِ آخرین حجت خدا را می‌شنیدند، تمام‌قد می‌ایستادند و دست بر سر می‌گذاشتند تا به ما یادآوری کنند که قیام‌کننده واقعی اوست و روزی خواهد آمد.

    ثبت دیدگاه

    نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *