• کلیپ مهدوی
  • عدی بن حاتم طائی؛ پیرمردی که اشک معاویه را درآورد!

    ویدیو

    عدی بن حاتم، نامی است که وفاداری و آزادگی را در صفحات تاریخ فریاد می‌زند. پیرمردی که در اوج خفقان، وارد کاخی شد که بوی پول بیت‌المال و ظلم می‌داد؛ کاخ خضراء در شام. او آمده بود تا در برابر معاویه بایستد و از مردی بگوید که عدالت را زندگی می‌کرد.
    ​اما این پیرمرد باوقار، با آن چشم مجروح و نابینا کیست و چگونه سر از کاخ حاکم شام درآورده است؟

     

    ​از فرار تا اسارت؛ آشنایی با پادشاهی ملکوت

    ​برای شناخت عدی، باید سفری به گذشته پرشکوه او داشته باشیم. او فرزند حاتم طائی، نماد سخاوت در میان اعراب است. در سال نهم هجری، زمانی که لشکر اسلام به قبیله او رسید، عدی به شام گریخت. در حین این فرار، خواهرش «سفانه» به اسارت سپاه اسلام درآمد و این اتفاق، کینه‌ای عمیق از پیامبر (ص) در دل او کاشت.
    ​اما روزگار سرنوشت دیگری رقم زد. سفانه با نهایت عزت و احترام توسط پیامبر (ص) آزاد شد. رفتار کریمانه پیامبر (ص) باعث شد تا عدی به دیدار ایشان برود. وقتی عدی لطف حضرت، زندگی ساده و همنشینی‌اش با مردم را دید، فهمید که اینجا پادشاهی در کار نیست، بلکه سخن از «ملکوت» است. او مسلمان شد و بعدها غل و زنجیر عشق امیرالمؤمنین علی (ع) به پایش افتاد.

     

    رویارویی طوفانی عدی بن حاتم و معاویه

    ​سال‌ها بعد، عدی بن حاتم با موهای سفید و چشمی که در راه حق نابینا شده بود، روبه‌روی معاویه ایستاد. معاویه که می‌خواست بازی خطرناکی را آغاز کند تا عدی را در هم بشکند، با طعنه پرسید: «پسرانت کجایند؟»
    عدی با صلابت پاسخ داد: «در رکاب علی شهید شده‌اند.»
    ​معاویه با زهرخندی گفت: «علی منصفانه رفتار نکرد؛ فرزندان خود را نگاه داشت و فرزندان تو را به دم تیغ سپرد!».
    اما عدی بن حاتم جواب دندان‌شکنی داد که در تاریخ ماندگار شد:

    ​«به خدا قسم من با مولایم به انصاف رفتار نکردم… او شهید شد و من هنوز زنده‌ام!»

    ​عدی کسی بود که در روزگاری که همه فریب قرآنِ بر سر نیزه را خوردند، پای امام زمانش ایستاد.

     

    ​اشک‌هایی که از چشم دشمن جاری شد

    ​معاویه که از صلابت عدی درمانده شده بود، از او خواست تا درباره علی (ع) و شیوه حکومتش بگوید. عدی زبان به ستایش مولای خود گشود و چنان سخن گفت که مو بر تن حاضران سیخ شد:
    ​«به خدا سوگند علی مردی دوراندیش و پرتوان بود. سخنانش بر پایه عدل و داوریش عین حقیقت بود. دریای علم در ساحل وجودش موج می‌زد… از دنیا و زرق و برق فریبنده‌اش بیزار بود و با مناجات در شب انس داشت. لباس خشن می‌پوشید و زندگی سخت داشت، اما پاسخ همه پرسش‌هایمان را می‌داد. در حکومتش، قدرتمند به ظلم کردن فکر هم نمی‌کرد و ضعیف از عدالتش ناامید نمی‌گشت!»

    ​سخنان جذاب عدی بن حاتم چنان نافذ بود که حتی اشک حاکم ستمگر شام را درآورد و معاویه با گریه گفت: «بله، ابوالحسن چنین بود.».
    معاویه پرسید: «فراق علی را چگونه تاب می‌آوری؟»
    عدی پاسخ داد: «مانند مادری که فرزندش را در آغوشش کشته‌اند؛ اشکش خشک نمی‌شود و روزگار به من فرصت نمی‌دهد که او را فراموش کنم».

     

    ​ما کجای تاریخ ایستاده‌ایم؟

    ​امروز هزار و چند صد سال از آن دیدار گذشته است. کاخ خضراء فرو ریخته و معاویه در گور تاریکش فراموش شده است، اما صدای عدی بن حاتم هنوز در گوش تاریخ می‌پیچد و برای ما سؤالی بزرگ طرح می‌کند:
    آیا ما هم آن‌گونه که عدی از امامش دفاع کرد، از امام زمانمان دفاع می‌کنیم؟ آیا فراغ حضرت مهدی (عج) را همچون مادری داغدار با خود حمل می‌کنیم و بی‌قرار بازگشت او هستیم؟

    ثبت دیدگاه

    نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *