محاصره طولانی شده بود. دو هفته میگذشت و لشکر مسلمانان نمیتوانستند قلعه سوم خیبر را فتح کنند. یهودیان داخل قلعه از این موضوع به شدت خوشحال بودند؛ چرا که دو فرمانده اول مسلمانان سرافکنده شکست خورده بودند و توصیفشان از قدرت یهود، ترس و ناامیدی را در دل لشکر اسلام انداخته بود. در همین زمان، یک جاسوس باهوش یهودی با لباس مبدل، مثل سایه به میان لشکر دشمن نفوذ کرد تا گزارش ضعف آنها را بیاورد.
اما ناگهان، در میان آن ناامیدی، صدایی نافذ در لشکر پیچید که پیامی برای کل تاریخ داشت:
«فردا پرچم را به دستان کسی خواهم داد که پشت به دشمن نمیکند و فاتح برخواهد گشت؛ کسی که خدا و رسولش او را دوست دارند.»
وحشت مرحب از نام «حیدر»
صبح روز بعد، جاسوس یهودی از بالای قلعه نظارهگر میدان بود. سواری مثل باد به جلو آمد، پرچم را به زمین کوبید و رجز خواند. در سمت دیگر، «مرحب»، یل بیهمتای یهود با کلاهخودی از سنگ مرمر به میدان آمد. در یک چشمبههمزدن، برادر مرحب (حارث) غرق در خون روی زمین افتاد.
رگهای گردن مرحب متورم شد و فریاد کشید. اما پهلوان مسلمانان در پاسخ، رجزی خواند که رنگ از رخسار مرحب پراند: «مادرم مرا حیدر نامیده؛ منم حیدر کرار.» با شنیدن نام حیدر، مرحب خیس عرق شد. او به یاد پیشگویی منجمان افتاد که گفته بودند: «کسی تو را به خاک میافکند که نامش حیدر است.» ترس تمام وجودش را گرفت و رو به پهلوان اسلام گفت: «من با تو نمیجنگم، جوانی و غیوری، تو را میبخشم» و به سمت قلعه فرار کرد.
اما در مسیر فرار، مردی زرهپوش (که گویی شیطانی در کالبد انسان بود) راه را بر مرحب بست و با تحریک تعصب و غرورش، او را به میدان بازگرداند.

معجزه خیبر و درهم شکستن غرور یهود
مرحبِ جانگرفته، وحشیانه حمله کرد، اما ضربه پهلوان اسلام، کلاهخودِ سنگی و بدن مرحب را به دو نیم تقسیم کرد! اسطوره یهود نصف شد. صدای «الله اکبر» بلند شد و یهودیان با وحشت به داخل قلعه فرار کردند. درهای سنگین قلعه بسته شد؛ دری که خندقی بزرگ پیش روی آن بود و خیال یهودیان از امنیتش راحت بود. اما ناگهان غرشی دیگر آمد؛ پهلوان از خندق پریده بود و دری را که هشت نفر با زنجیر تکانش میدادند، از جا کند و آن را تبدیل به پلی برای عبور لشکر اسلام کرد. هیبت قلعه خیبر و غرور یهود برای همیشه شکست.

قدرت شمشیر یا عظمت صبر؟
جاسوس یهودی که راوی این داستان برای نوهاش بود، با چشمانی خیس به اینجا رسید. نوه پرسید: «پس آنجا بود که مسلمان شدید؟» پیرمرد با بغض پاسخ داد: «نه! من آن معجزه را دیدم، دیدم چطور پهلوان یهود را نفله کرد، دیدم در را کند، اما کافر ماندم! من روزی مسلمان شدم که دیدم همان مردی که درِ خیبر را از جا کند، چند نفر اوباش دستانش را بستند و میبردند… اما او برای حفظ دینش، برای ایمان و اعتقادش سکوت کرد. من آنجا مسلمان شدم که فهمیدم قدرت صبر او، از تیزی شمشیرش مؤثرتر بود.»
وعدهای که محقق خواهد شد
این داستان به پایان نرسیده است. روزی خواهد آمد که آخرین وارثِ آن شجاعت و آن صبر، از تبار علی (ع) و فاطمه (س) ظهور خواهد کرد. کسی که با حضورش نه یک قلعه، بلکه تمام دژهای ظالمین فرو خواهد ریخت. نام او مهدی (عج) است؛ شمشیری که هنوز در نیام است و منتظرانش بیقرارِ قیامِ اویند.