خبر در شهر پیچید، جنگ خواهد شد.
خبرها حکایت از قدرت لشگرِ دشمن داشت؛ ده هزار نفر، ششصد شتر، و ما بیشتر از سه هزار نفر نبودیم.
جنگی سرنوشتساز در آستانه شعلهور شدن بود. اخبار رسیده، نشان میداد که لشکر مکه در کمتر از یک هفته به مدینه خواهد رسید.
و حالا پیامبر باید تصمیم میگرفت. جلسهای تشکیل شد. عدهای میگفتند از شهر خارج شویم و عدهای دیگر، مثل همیشه، با یأس صحبت میکردند.
اما یک راهحل خاص و عجیب، همهچیز را تغییر داد:
خندق!
کندن یک خندق در اطراف مدینه؛ تا لشکر کفر در بیرون از شهر زمینگیر شود.
اما این خندق، ما را در محاصره میبرد.
نگاهها به پیامبر دوخته شد. آرام بودند، مثل همیشه؛ انگار وحی بر ایشان نازل شد.
و رسولالله پیشنهاد جناب سلمان را تأیید کردند.
کار شروع شد؛ با اولین کلنگی که خود رسول خدا بر زمین زد و خاکهایی که امیرالمؤمنین برداشت.
کار به سختی، اما خوب پیش میرفت. نقشه سلمان گرفته بود و همه خوشحال بودند.
انصار او را از خود میخواندند و مهاجرین او را از خود.
اما پیامبر فرمودند:
«سلمان منا اهل البیت.»
سلمان از ما اهلبیت است.
بگذریم… آنچه از همه بیشتر مرا اذیت میکرد، مثل همیشه پچپچ منافقان لشکر بود.
میگفتند: «محمد ما را به فتح کسری و مدائن مژده داد، اما امروز در قضای حاجت هم ماندهایم!»
به هر جهت، با کمک همه مردم، کار خندق بعد از شش روز به اتمام رسید.
اما این تازه آغاز کار بود.
لشکر مکه، به همراه یهودیان بنینضیر و دیگر متحدانش، به مدینه رسیده بود.
خندق، جلوی حملات اصلی را کاملاً گرفته بود. اما حملات دشمن در وسعتی کم برای گذر از خندق انجام میشد.
امیرالمؤمنین و دیگران آنها را دفع میکردند؛ اما خطری پنهان در داخل مدینه، در کمین بود؛ کم و بیش هراس را به دلِ شهر آورده بود؛ خطری که میتوانست سرنوشت جنگ را تغییر دهد.
خطر بنیقریظه بود؛ قبیلهای یهودی، همپیمانان دیروز و خائنین امروز؛ همه میدانستند که آنها درصدد خیانت برآمدهاند.
پس پیامبر حدود پانصد نفر را مأمور محافظت از مردم کردند.
این راهکار، کمی آرامش را به شهر بازگرداند.
اما طولانی شدن محاصره، کار را برای ما سخت کرده بود؛ و البته برای دشمن سختتر.
خشک بودن علفهای اطراف مدینه و نبود علوفه کافی برای شترانشان از یک طرف، و سوز و سرما از طرف دیگر، لشکر مکه را خسته کرده بود.
در این بین، یک اتفاق باید رقم میخورد؛ اتفاقی خاص که تمام معادلات را تغییر دهد، این نبرد را تاریخی کند، سنگ محکی شود برای مدعیان، تا تاریخ بنویسد، بفهمد و به دنیا برساند که چه شد و هر کسی چه کرد.
پس عَمر بن عبدود، پهلوان نامی حجاز، از خندق عبور کرد.
همان که بچهشتر را با یک دست بلند میکرد؛ و هماورد هزار مرد جنگی بود.
او و چند نفر دیگر از خندق عبور کرده بودند. عَمر، رجز میخواند و مبارز میطلبید.
فریاد میزد:
«مگر نمیگویید هر کس از شما بمیرد، به بهشت میرود؟ بیایید شما را به بهشت برسانم!»
همه ساکت شده بودند. کسی جرأت رویارویی نداشت.
در لشکر ما تنها یک چیز به گوش میرسید؛ پچپچ منافقین که کار تمام شده است؛ همانهایی که همیشه در صف ما بودند و به وقتش، شمشیر پنهان دشمن میشدند.
میگفتند: «کسی نزدیک او نرود که کشته خواهد شد.»
آری! فراریهای اُحد، باز هم فراری بودند.
بگذریم…
نعرههای عَمر گوشها را کر میکرد که ناگهان صدایی، رجزهایش را شکست:
«یا رسولالله! اجازه میفرمایید؟»
صدا، صدای منجی همیشگی بود؛ علی علیهالسلام.
اما رسولالله پاسخشان منفی بود.
دوباره عَمر… و دوباره علی:
«یا رسولالله! اجازه میفرمایید؟»
و پاسخ از جانب رسولالله، باز هم منفی بود.
باید همه میفهمیدند کسی جز علی، شجاعت رویارویی با او را ندارد.
و بار سوم، رسولالله فرمودند:
«یا علی، برو.»
و این تکرار سهباره، مرا یاد آن مهمانی انداخت؛ یاد آن آیه:
«وَأَنْذِرْ عَشِیرَتَکَ الْأَقْرَبِینَ»
آنجا که علی دهساله بود و هیچکس از قریش وصایت، برادری و خلافت بعد از رسولالله را نپذیرفت، جز علی.
به هر جهت، نعرههای عمر همچنان به گوش میرسید.
پیامبر عمامه خود را بر سر علی علیهالسلام گذاشت؛ انگار تاج خلافت بود.
شمشیر خود را به علی داد و علی علیهالسلام با ذوالفقار، پیاده، به میدان نبرد عمر رفت.
قرار بود ذوالفقار بسان عصای موسی اژدها را ببلعد.
او میرفت و پیامبر فرمود:
«امروز همه ایمان در برابر همه کفر قرار گرفته است.»
حالا همه منتظر بودند. نتیجه جنگ و شاید نتیجه تمام تلاشها، وابسته به این نبرد بود.
علی علیهالسلام به قلب میدان رسید. خود را معرفی کرد.
عَمر نام او را شنید و لحظهای ترس در چهرهاش هویدا شد. شجاعت و سلحشوری حیدر کرار در بدر و اُحد حتماً به گوشش رسیده بود.
گفت: «تو را به جوانیات میبخشم. من با پدرت دوستی داشتهام. خودت را به کشتن نده.»
و امیرالمؤمنین فرمود:
«یا به اسلام روی بیاور، یا برگرد، یا پیاده شو و با من بجنگ.»
عَمر، نه میتوانست به اسلام روی بیاورد و نه میتوانست ننگ ترس بر پیشانی خود بزند.
پس پیاده شد، نزدیک شد. حمله کرد. ضربهای روانه کرد.
ضربتش از سپر گذشت و بر فرق مولا نشست.
اما هماورد او حیدر بود.
این بار او حمله کرد. ساق پای حریف شهیرش را هدف گرفت.
گرد و غبار هم، میدان را فرا گرفت. چشم، چشم را نمیدید.
و وقتی گرد و غبار فرو نشست، این بدن بیجان عَمر بود که بر روی خاک افتاده بود.
صدای تکبیر بلند شد. و امیرالمؤمنین برگشت؛ مثل همیشه فاتح، و مثل همیشه جوانمرد.
بعدها شنیدم خواهر عمر گفته است:
«من بر کشته شدن برادرم تأسف نمیخورم؛ که او به دست جوانمرد و کریمی کشته شده است.»
به هر جهت، علی برگشت و پیامبر فرمود:
«لَضَرْبَةُ عَلِيٍّ يَوْمَ الْخَنْدَقِ أَفْضَلُ مِنْ عِبَادَةِ الثَّقَلَيْنِ.»
ضربه علی علیهالسلام افضل است از عبادت جن و انس.
آن روزها گذشت.
فراریهای اُحد، شکستخوردههای خیبر، شدند پیشوایان اسلام.
و فاتح بدر و اُحد و خیبر و صاحب ذوالفقار، زندگیاش شد خار در چشم و استخوان در گلو؛ فقط برای آنکه بعد پیامبر، برای او یاوری نبود.
تکبیرگویان احد و خیبر و بیعتکنندگان غدیر، همگی کور و کر و لال شده بودند؛ تا دزدان، حق را از مسیرش منحرف کنند.
به خدا سوگند، پیامبر نام تمام امیران پس از خود را به ما گفت؛ حتی آن امیری که در پایان این دنیا میآید و همراهان او به سیصد و اندی میرسند.
پسرانم، از عمر پدر چیزی باقی نمانده؛ تعجیل کنید و خود را به امام زمانتان برسانید…
برگرفته از زندگی جناب حذیفه بن یمان رحمتالله علیه و به امید آمدن امیری که رسولالله مژدهی آمدنش را دادهاند.
#جنگ_خندق #امیرالمومنین #امام_علی #عمرو_بن_عبدود #سلمان_فارسی #حذیفه_بن_یمان #امام_زمان #ظهور #ذوالفقار #غدیر #تاریخ_اسلام